تبليغاتX
ای عشق مرا در آغوش بگیر

ای عشق مرا در آغوش بگیر

hope for tomorrow

شعر زیبایی درمورد سیاه پوستان

This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :*
*"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."*
**

***این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده**.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :*
***وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،**
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........*


منبع:www.cloob.com
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 1:3 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

روزي پدري در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسي نامه ها و تنظيم قرار ملاقات و ... بود.

به طوري که وقتي دخترش به او نزديک شد متوجه نشد. دختر پس از کمي سکوت گفت:

- بابا چيکار مي کنيد؟

- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توي دفترم مي نويسم.

باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:

- بابا آيا اسم من هم در اون دفتر هست؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 1:35 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

من به دنبال منم

deltora_asks@ yahoo.com

من به دنبال منم
آن من زندانی تن
آن منی کز تن خود می رنجد
آن که هر لحظه و آن با تن خود می جنگد
من به دنبال منم
آن من سرد و کدر
آن منی کز رخ سرمای تنش میترسد
آن که با هر وزش باد به خود می لرزد
من به دنبال منم
آن من غمگین و کسل
آن منی کز غم خود می نالد
آن که پیشانی خود را سر سجده به زمین می ساید
من به دنبال منم
تا بیابم من گمگشته ی خود را به جهان
تا رهایش کنم از حد زبان
من هنوزم پی زندان منم


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 10:3 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

When someone tells you that you can't do something...
 
Look around...
Consider all options... 
Then GO for it!
Use all the things God gave you!
Be creative!
In the end, you will succeed and prove them wrong!
Always remember
Nothing is impossible, if your heart is willing
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 9:2 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

به یاد داشته باش طرز فکر اشتباه به از دست دادن چیزهای بسیاری منجر می شود
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 8:33 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

یادخدایی را که یاد کننده اش از یاد نمی رود

 

ودعا کننده اش محروم نمی ماند و هرکه براو تکیه کند

 

خدا او را بس است

 

خدایا :    مرا درپناه حمایت ونگهداری خویش نگهبان باش

 

تورا می خوانم به آن نام اندوخته پاکیزه و پاک که آسمان ها

 

و زمین به آن برپاست و تیرگی ها از آن روشن است

 

خدای خوبم :    من در قلب حقیرانه خود چیزی دارم که تودر

 

عرش کبریایی خود نداری .... من چون تویی دارم که تو چون

 

خود نداری

 

بارالها  :    روزهاست در پی این هستم که به خود جرئت دهم و

 

تورا مخاطب خویش قراردهم.....افسوس که نمی توانم

 

اما می دانم که تو از بین لبهای خاموش هم می شنوی

 

ای خالق عشق  !!    دستی بر آینه سردو یخ زده قلبم بگشا و

 

بگذار من از پس غبارهای تیره ی تنهایی ... رنگ دوستـــــــی

 

را ببینم

 

پرستوی سرگردان دل مرا به آشیانه قلبم باز گردان

 

بنای قلبم را با عشق بساز و درونم را با هیزم های دوست داشتن

 

بسوزان و شعله ور کن چنان که قلب های یخ زده را گرم کند و با

 

آنان که در غروب دلتنگی  فرو رفته اند به کهکشان زندگی بــــه

 

پرواز درآیم ............. خدای خوبم دوستت دارم

 

*************************************   

  

دعا راز توانایی انسان است ... وقتی را به دعا اختصاص بده

 

  Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 9:50 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

 
رنج تو ناشی از این است که می خواهی همه چیز برای تو متفاوت باشد
وقتی اینگونه خواستن پایان یابد، رنج تو نیز به پایان خواهد رسید
+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 2:31 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

تنها

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را
شکيبا
مي کند.
طعم
توفيق
را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را
"تنها"
بردن
و چه
زشت است زيبايي ها را تنها
ديدن
 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست
"تنها"
خوشبخت بودن
در بهشت
تنها بودن سخت تر
از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد
"تنهايي"
را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور
و نيمه تمام است .
" تنها"
بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج
"تنهايي" را احساس کردم.


دکتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 2:1 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

تو درباره خدا هيچ نميداني

استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش
براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكند
به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند_ 
شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها را به خدا بسپارم
و اسبها را نميبندد
صبح روز بعد ، مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته اند
استاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها را ببندد
پائولو كوئليو
+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 1:52 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 


الهی !
راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر.
الهی !
چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است .
الهی !
علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است، ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا  ! 
 
+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 12:2 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

احساس کنید از عشق آکنده اید و می خواهید آن را با دیگران سهیم شوید!

! احساس کنید از عشق آکنده اید و می خواهید آن را با دیگران سهیم شوید!

وقتی احساس می کنید چیز های خوبی دارید، برای قسمت کردن آن با دیگری، به یک رابطه می آئید، زیرا چیزی دارید که آن را قسمت کنید. مانند شخصی که دستانش لبریز از هدایا است، نمی توانید صبر کنید و می خواهید از وفوری که دارید، به دیگران بدهید، نه اینکه چیزی از او بستانید. دیگر داد و ستدی در کار نخواهد بود. به راحتی میدهید، زیرا که سرشار هستید. مقتی که با غنای درونی خود در تماس باشید، به طرزی طبیعی دیگران را بهره مند خواهید ساخت، همانطور که رودخانه ای پر، ساحل خود را سیراب میکند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 9:37 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

خدایا از تو سپاسگزارم

 

خدایا بخاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم .

 

خدایا بخاطر اینکه هرگاه در جاده زندگی قدمهایم اندکی از راه راست سست میشود تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم .

خدایا ممنونم که هرزمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلائی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد.

خدایا از اینکه می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیرنظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم .

خدایا با اینکه گناه کرده ام،  ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام بازهم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و درنهایت بزرگواری حمایتم کرده ای .

براستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی چه میتوانم بگویم؟

این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟

خدایا شماردفعاتی که درنهایت ناباوری و بهت همگان ازراه های عجیب و خارق العاده ات در سختترین  و غیرممکن ترین شرایط یاورم بوده ای از حساب بیرون است.

تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهائی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد. پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی وبه دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی . چرا که بدون تو هیچ ندارم و باتو از همگان بی نیازم .

خدای من می دانم که با این همه تو با زهم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی .

زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند.

 " اگر آنان که از من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند" .

 

نظرتون رو در مورد هردو بگید

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 8:29 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

روی خط دلدادگی

روی خط دلدادگی
                            
 اهل دلا بخوانند.
 
راستی تا به حال فکر کردیدنقطه آغاز دلدادگی کجاست یا اینکه چه جوری آدم هااهل دل می شن، تا به حال شده که دلت رو جایی گروی کسی یا چیزی بذاری! دلت رو به صفای چه چیز می بخشی؟یه نگاه، یه صدا.یه خوبی یا شاید هم یه حس
و یه عشق اگه معرفت توی وجودته و مرام توی خونت، اگه خراب یاری و می خوای دل ناقابلت تحفه ناچیزی باشه واسه دلدار،توی راه دلدادگی ناشناختنی قدم بذار،توی این راه ،دل حرف اول رو می زنه،پشیمونی نداره. دلت زیر پا گذاشته نمی شه و به جای شمع، خورشید، خونه دلت رو روشن می کنه،آسوده خاطر باش کلید قلبت رو به الهه ای می بخشی که شاه کلید همه خوبی هاست و صفای دلت صفای خاطر دلداری میشه که واژه های عاشقانه مقابلش سر به سجود می گذارند و زندگیت با عشق عاشقی است که عشق می آفرینه هیچ ترس و تردیدی به دلت، به ذهنت، به گفتارت راه نده، آیه یاس هم نخون که اگه منو راه نده، اگه از من خوشش نیاد،اگه قبولم نکنه وهزاران اما و اگر دیگه.
چون معبود ناشناختنی در حالی که هیچ نیازی به من و تو نداشته و نداره فرموده دوستت دارم.کجای عالم سراغ داری که احتیاجی، نیازی، کاری با تو نداشته باشند و همه جا به یادت باشند و هوای کارت رو داشته باشند. در رحمت دلدار همیشه بازه و فانوس قشنگش همیشه و در همه حال روشنه. پس فکرت رو از همه این اما و اگرها دور کن و ترس و ناامیدی و تردید رو در گورستان واژه ها به خاک بسپار و امید و صبر و عشق رو ره توشه راهت قرار ده.امروز می خوای روی خط، دل رو به دلدار هدیه کنی به گذشته و دیروزفکر نکن که کی بودی و چی کار کردی.فقط به امروزبیندیش، نگران نباش که فلان بودی و بی اعتبار، یا گذشته رو سیاه کردی، معبود با تو طوری صبوری می کنه که انگار هیچ گناهی نکرده ای به این شرط که لحظه هارو جستجو کنی و ثانیه ها رو زیرو رو.اگه مرد سفری با ذکر قشنگ یا رب قدم اول رو جانانه، بردار و پیام اول دلدادگی رو آذین بخش جانت کن که اهل دل و دلداده ها ، دل هیچ کس رو نمی شکنند و تا توان دارند دلی به دست می آورند

نویسنده: زهره
+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 7:29 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

از تو مهربان تر کیست ؟

 

از تو مهربان تر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد،بی آنکه سرزنشم کند؟

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند،جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟

خوبا،مرا به خاطر همه ی نامه هایی که برای تو نوشتم،ببخش!مرا به خاطر همه ی آوازهایی که برای تو نخوانده ام،ببخش

من می توانستم در یک بعد از ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم،اما پاییز اجازه نداد

بهترینا،صدایم راببخش!لبهایم را ببخش!اشکهایم را ببخش

از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 10:15 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

یادخدا

یادخدایی را که یاد کننده اش از یاد نمی رود

 

ودعا کننده اش محروم نمی ماند و هرکه براو تکیه کند

 

خدا او را بس است

 

خدایا :    مرا درپناه حمایت ونگهداری خویش نگهبان باش

 

تورا می خوانم به آن نام اندوخته پاکیزه و پاک که آسمان ها

 

و زمین به آن برپاست و تیرگی ها از آن روشن است

 

خدای خوبم :    من در قلب حقیرانه خود چیزی دارم که تودر

 

عرش کبریایی خود نداری .... من چون تویی دارم که تو چون

 

خود نداری

 

بارالها  :    روزهاست در پی این هستم که به خود جرئت دهم و

 

تورا مخاطب خویش قراردهم.....افسوس که نمی توانم

 

اما می دانم که تو از بین لبهای خاموش هم می شنوی

 

ای خالق عشق  !!    دستی بر آینه سردو یخ زده قلبم بگشا و

 

بگذار من از پس غبارهای تیره ی تنهایی ... رنگ دوستـــــــی

 

را ببینم

 

پرستوی سرگردان دل مرا به آشیانه قلبم باز گردان

 

بنای قلبم را با عشق بساز و درونم را با هیزم های دوست داشتن

 

بسوزان و شعله ور کن چنان که قلب های یخ زده را گرم کند و با

 

آنان که در غروب دلتنگی  فرو رفته اند به کهکشان زندگی بــــه

 

پرواز درآیم ............. خدای خوبم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 1:33 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

هيچ وقت نااميد نباش

 هيچ وقت نااميد نباش

 

هميشه به ياد اين باش كه يه كسي اون بالا بالا ها داره تو را نگاه ميكنه و هميشه دست هاش

منتظر اينكه تو به طرفش بري  .

پس فرصت از دست نده برو به سمت  آرامش

 نه تو مي ماني نه اندوه و نه هيچ يك از مردم اين آبادي

 به حباب نگران لب يك روز قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت غصه هم خواهد رفت 

 آن چناني  كه فقط خاطره اي خواهد ماند .

 لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

 تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شدست  ، تو اگر لبخند زني آن هم به تو لبخند مي زند

 و اگر بغض كني ... واي از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد   

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 8:54 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

عشق الهی یعنی

سعی کن کسی رو دوست داشته بشی که قلب بزرگی داشته باشد، تا مجبور نشی برای جا گرفتن در قلبش خودت و کوچیک کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

در روزهای عمرم ، روزی فرا رسید که نا خودآگاه و بی خبر در گیر عشقی زمینی شدم.

دیدم نصیب من از این عشق زمینی ، دلبستگی، وابستگی، عادت و اسارت است.دیدم با گذشت زمان ترس و واهمه ونیاز در من رشد میکندو سر انجام کار ، بی شک مرا فنا و نابود میکند.دیگر این عشق زمینی چیز

شیرینی نبود.عاملی بود برای اسارت، برای رنج و آزار من واویی که به گمانم دوستش دارم.

ایمان داشتم برای صعود آفریده شده ام نه برای سقوط.پس قطعا جایی از مسیر رو اشتباه رفته بودم.

 

تصمیم گرفتم راه درست را بیابم.من به معنای واقعی درک کردم :محبت و عشق پاک موهبتی بس عظیم است

که نه به غرور آلوده است ونه درآن اندیشه تملک و انتفاع راه برده است.محبت واقعی ، خالص و بی دریغ

وبی چشمداشت است.تمنا و طلب بهترین خیر، برای کسی است که مهرت را نثارش می کنی.

عشق الهی یعنی رهایی ، یعنی رها کردن ورها شدن و ازآزادی وشادی وآرامش دیگری لذت بردن ومشعوف

شدن.

عشق واقعی بی وصف وبی مانند است.آرزوی شادترین وژرف ترین آرامش ممکن در بالاترین حد تصور

برای آنکه دوسش داری، هرچند در ظاهر برایت توام با ژرف ترین غم های دنیا شود.

 

مهم این است که چقدر رهایی؟ چقدر می توانی ببخشی؟ وچقدر از شادی دیگران به وجد می آیی؟

محبت خالص ، گذشتن از خود است.مهر و محبت ، دعای بی دریغی است که در هیچ شرایطی از آنکه دوستش داری مضایقه نمی کنی.همان محبتی که هیچ سدی را یارای ایستادن در برابرش نیست.و بی

واسطه و بی درنگ از فراسوی فرسنگ ها فاصله از طریق امواج قدرتمند کائنات به آنکه دوستش داری میرسد و تنها همین یک شادی و شوریدگی برای کل غم هایی که داری بس است.

 

ما باید شکرگزار خدای مهربون باشیم و ازاو بخواهیم تا به ما مجالی بدهد تا بی چشمداشت به آیین

عشق الهی مشرف شویم.

****************************************************************

انگار روزی دیگر فرا رسیده است.اگر چشم هایت گشوده شده اندو اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی

بدان که خداوند...................

هنوز عاشق توست!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

                                   دوستدر شما: زهره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 9:59 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

وزن آفرينش

دلم به وزن آفرينش گرفته است ... حديث جدايي يا نزديكي نيست ... ! قدر يكديگر را نمي دانيم ... در دنيايي كوچك هر يك به اندازه قلب خويش گرفتاريم ... « از هيچ كس نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدانگهدار بگويد ... از عادات انسانيش نمي پرسند ... از خويشتنش نمي پرسند ... » كاشكي مثل روزهاي عيد هر روزمان را .. هر لحظه مان را لبريز از عشق قناعت گونه صرف مي كرديم ... و بين دلهايمان اين همه گله ديوار نشده بود ... كاشكي روزهاي واپسين عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود ... يكديگر را مي فريبيم .. دل خويش را يك بار هم كه دريايي مي كنيم طوفاني ميشود ! مي خورد به صخره ها مي تازد... ويران مي كند ... چرا ما ياد نگرفته ايم قانون وفاداري را .... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن بي شائبه ... بي محابا ... بي پروا ... دلم گرفته است به وزن آفرينش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 9:53 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

دلتنگ

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 7:56 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال

پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از

تصورات بود

سوال این بود

معنی عشق چیست؟

 

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه .

وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای

مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک

بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش

ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

 

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن

 

بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

 

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی

سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته

باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

 

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از

اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی -

7 ساله

 

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4

ساله

 

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن

خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می

زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

 

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست

نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

 

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که

بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

 

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده

، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

 

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم

دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن.

تامی - 6 ساله

 

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم .

به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می

خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه

نترسیدم. کیندی 8 - ساله

 

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای

شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

 

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین -

5 ساله

 

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از

رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

 

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر

تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

 

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام

لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون

تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

 

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های

کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

 

دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی

می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله

 

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ،

پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک

مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند.

پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه

پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش

ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا

راحت تر گریه کنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:59 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

آرامگاه عشق

آرامگاه عشق
با يک اشاره تو رود مي شوم ؛ با يک لبخند تو بدرود مي شوم
روبرويم بنشين و با من بگو از کدام ستاره به زمين افتاده اي ! با من بگو چه کسي مردگان را سبکبار ميکند ! با من بگو چه وقت نگاه هاي ما معما مي شود ! با من بگو چه وقت داهاي ما از عشق و دريا مي انبارد
بگو کدام باد سرکش ، خلوت ترد برگ ها را مي آشوبد ؟ کدام طوفان خواب خانه ها را مي شکند ؟ کدام خشکسالي  ؛ سبزينه ها را به دست فراموشي م سپارد ؟ کدام دهان ، واژه هاي آفتابي را از رونق مي اندازد ؟
با من بگو چرا خاطره ها به تو نمي رسد ؟ چرا هميشه ساکن عکس هاي قديمي ام ؟ چرا عصر ها بي سبب مي گريم ؟ با من بگو سهم من از هر دو عالم چيست ؟
آيا در روز پرسش به خاطر سرودن لبخند تو ، مرا به بهشت راهي هست ؟
آيا کوله بارم  که پر از پنجر ه و رودخانه است به ياريم خواهد شتافت ؟ آيا تو در آن هياهوي ناگزير نيم نگاهي به دست هاي کدر من خواهي داشت ؟
    آيا بي تو کسي دلم را به رسميت خواهد شناخت ؟
هر گاه روزها يخ مي بندند ، هرگاه که خيابانها چون سرنوشت من تاريک مي شوند ، هرگاه که ساعتهاي ديواري هذيان ميگويند ،هرگاه سرودي براي خواندن ندارم ياد تو به فريادم مي رسد
بگذار فارغ از ديروز و فردا بر دامنه غم تو کلبه اي از چوب و اشک بسازم  ، بگذرا شعرهايم را در دستمالي سپيد بپيچم و به تو تقديم کنم
چه سخت است بي تو در بيابان آواره مردن ! چه سخت است در حاشيه آسمان غروب غرق شدن ! چه سخت است نام تو را گم کردن
چه سخت است جدايي از تو ! اي آئينه دل انگيز ترين حسرتها
اي آفريدگار حرفهاي شيرين ؛ اي دوست عزيز و ديرينه

 

************************************************************************

شاید فردا دیر باشد

..........!

باید اموخت که عشق دریچه ای است به سوی مهربانی.باید زیبایی را درک کرد.باید خدا را در میان

یاسها دید.باید برای احساس از لطافت گفت.باید شاخه های سبز اطلسی را نوازش کرد.باید زیر

باران صداقت مهربانی را درک کرد.باید برای هر قلبی جایی گذاشت.باید برای نیلوفرهای ابی تکه ای از

رنگین کمان کند.

بیایید در کنار یکدیگر بهاری سبز تابستانی پر امید خزان برگ ریز و زمستان مهربانی را تجربه کنیم.

به ان سوی شهر برویم  تا وسعت مهربانی خورشید را درک کنیم.قلبهامان را به یکدیگر هدیه کنیم

و تلاطم عشق را در این اقیانوسهای بیکران احساس کنیم.

چرا هرگز غرور را نشکنیم؟ چرا موسیقی دوستی را با سر انگشتان احساس اشنا نکنیم؟ چرا هیچگاه

صدای شکستن قلبها را نشنیدیم؟ چرا تمام پلهای مهربانی را زیر فشار کینه خراب کردیم و خنده ای از

سر خشم بر سر ویرانه های خود پاشیدیم؟

بیائید این بار در زلالی چشمانمان صدفهای مهربان را از دشت لاجوردی زنبقها هدیه بگیریم و امیدوار

و صبور در کنار یکدیگر باغچه مهربان یاسمینها را ابیاری کنیم.بگذاریم خورشید نگاهمان از پس ابرهای

بغض و کینه طلوع کند و اتش قلبمان را با باران چشمانمان خاموش کرده و زندگی را با تمام زیبائیش

تجربه کنیم.            

پس بیایید خدا را ببینیم

 

**************************************

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:28 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

خدا بود و دیگر هیچ نبود

احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم...

وصیت می کنم وقتی که جانم را بر کف دست گذاشته ام و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم...

تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا ، به کسی احتیاج ندارم و حتی گاه گاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم... و از او چیزی نمی طلبم. احساس احتیاج نمی کنم و چیزی نمی خواهم. گله ای نمی کنم و آرزویی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی ، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم و همچنان که خدای را می پرستم و عشق می ورزم به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است...

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموّج وا می دارد و قلب مرا به جوش می آورد. استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند و مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری حس می کنم و در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف ، قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ ، نور یک ستاره دور ، موریانه ای کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند ،... این ها همه و همه از تجلیت عشق است...

 

 

کتاب :خدا بود و دیگر هیچ نبود نوشته های دکتر چمران

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:24 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

داستان يك محبت

                                       داستان يك محبت

يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»

بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسيد :« اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»

چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!

اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.

سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»

با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»

از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»

جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»

هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟

درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟

اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.

چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟

چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟

چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟

به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.

اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.

كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.

صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»

نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟

فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !

قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»

گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟

از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»

خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.

به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:23 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

« لبخند خدا»

 

« لبخند خدا»

 

 

لوئیز ردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار وبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار مند و شش بچه شاد بی غذا مانده اند.
جان کانک هاوس(صاحب مغازه) با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی می خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت:« آقا شما را به خدا... به محض اینکه بتوانم پولتان را میاورم.»
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: « ببین خانم چه میخواهند خرید این خانم با من.»
خوار و بار فروش با اکراه گفت:« لازم نیست... خودم میدهم. لیست خریدت کو؟»
کوئیز گفت:« اینجاست »
« لیست خریدت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد... از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روز کفه ترازو گذاشت... همه با تعحب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد... آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خوارو بار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روز آن چه نوشته شده است.
کاغز لیست خرید نبود... دعای زن بود که نوشته بود:« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری... خودت آن را بر آورده کن.»
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همین جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:« تا آخرین پنی اش می ارزید.»
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک چقدر است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 8:43 AM  توسط اسماعیل صادقی  |