تبليغاتX
ای عشق مرا در آغوش بگیر

ای عشق مرا در آغوش بگیر

hope for tomorrow

عـــشــــق!
پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد .
در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند
سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان اسیب ندیده باشد.
پیرمرد غمگین گفت که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر روز صبح می روم و با او صبحانه می خورم. نمی خواهم دیر شود.
پرستاری گفت : ما به او موضوع را خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم. او الزایمر دارد چیزی را متوجه نمی شود. حتی مرا هم نمی شناسد.
پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته با آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است .........


+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:18 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

پنج حکایت

حکایت اول :

مهندسی بود كه در تعمیر دستگاه های مكانیكی استعداد و تبحر داشت. او پس از30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شركت درباره رفع اشكال به ظاهر لاینحل یكی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر كاری كه از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ كسی نتوانسته بود اشكال را رفع كند.
بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسیاری از این مشكلات
موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یك روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان كار، با یك تكه گچ علامت ضربدر روی یك قطعه مخصوص دستگاه می كشد و با سربلندی می گوید: «اشكال اینجاست!»
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به كار می افتد. مهندس دستمزد خود را50000 دلار معرفی می كند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش وصورتحساب مواد مصرفی می كند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یك قطعه گچ: 1 دلار و بابت دانستن اینكه ضربدر را كجا بزنم: 49999 دلار»


حکایت دوم :سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه
درباره كیفیت محصولات و استانداردهای كیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این
داستان هم كه در مورد شركت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است... چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت كه تولید یكی از قطعات كامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر10000قطعه ای كه تولید می شود قابل قبول است... هنگامیكه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم كه سفارش شما را سر وقت آماده كرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم كه خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست كردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این كار رضایت شما را فراهم سازد.»




حکایت سوم :خود ارزیابی

پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: «خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم. من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند.»




حکایت چهارم :مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بی سوادی در آن سكونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعی حكومت می كرد. برحسب اتفاق گذر یك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاری های شیاد شد و او را نصیحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می كند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبكاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از كلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد كه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود كدامیك باسواد و كدامیك بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر كار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد كه رسید شكل مار را روی خاك كشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنید كدامیك از اینها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.

شرح حكایت :
اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه كنیم بهتر است
با زبان، رویكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنیم. همیشه نمی
توانیم با اصول و چارچوب فكری خود دیگران را مدیریت كنیم. باید افكار و مقاصد
خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه كرد و به آنها داد




حکایت پنچم :آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تك فن برنده ود. وقتی مسابقات به پایان رسید،
در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود كه اولا به همان یك فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، كه تو چنین دستی نداشتی

www.cloob.com.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:37 PM  توسط اسماعیل صادقی  |