تبليغاتX
ای عشق مرا در آغوش بگیر

ای عشق مرا در آغوش بگیر

hope for tomorrow

یادخدا

یادخدایی را که یاد کننده اش از یاد نمی رود

 

ودعا کننده اش محروم نمی ماند و هرکه براو تکیه کند

 

خدا او را بس است

 

خدایا :    مرا درپناه حمایت ونگهداری خویش نگهبان باش

 

تورا می خوانم به آن نام اندوخته پاکیزه و پاک که آسمان ها

 

و زمین به آن برپاست و تیرگی ها از آن روشن است

 

خدای خوبم :    من در قلب حقیرانه خود چیزی دارم که تودر

 

عرش کبریایی خود نداری .... من چون تویی دارم که تو چون

 

خود نداری

 

بارالها  :    روزهاست در پی این هستم که به خود جرئت دهم و

 

تورا مخاطب خویش قراردهم.....افسوس که نمی توانم

 

اما می دانم که تو از بین لبهای خاموش هم می شنوی

 

ای خالق عشق  !!    دستی بر آینه سردو یخ زده قلبم بگشا و

 

بگذار من از پس غبارهای تیره ی تنهایی ... رنگ دوستـــــــی

 

را ببینم

 

پرستوی سرگردان دل مرا به آشیانه قلبم باز گردان

 

بنای قلبم را با عشق بساز و درونم را با هیزم های دوست داشتن

 

بسوزان و شعله ور کن چنان که قلب های یخ زده را گرم کند و با

 

آنان که در غروب دلتنگی  فرو رفته اند به کهکشان زندگی بــــه

 

پرواز درآیم ............. خدای خوبم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 1:33 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

مادرنیمه گمشده

مادرنیمه گمشده

«خدا نمی توانست در همه جا باشد، از این رو مادران را آفرید!»

                                                                                      «مثل عربی»

در اینجا چون صحبت مادر به میان آمد، داستانی را درباره این زیباترین، لطف ترین، و وفادارترین عزیز خداومند بگویم. من مادر را یک «عشق بی بهانه» یک «شوق شعفناک شیرین» نام نهاده ام.

اشاره دارم به ارزش و اعتبار«مادر» در پیشگاه حضرت دوست: از« ابو سعید ابوالخیر» سوال کردند: اینحسن شهرت را از کجا آوردی؟

«ابو سعید» گفت: شبی مادر از من ـب خواست دقایقی طول کشید تا آب آوردم، وقتی به کنارش رفتم ، خواب، مادر را در ربود! دلم نیامد که بیدارش کنم به کنارش نشستم نا پگاه ، مادرچشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه ی آب را دستان من دید، پی ماجرا بود و گفت: فرزندم، امیدوارم که نامت عالمگیر شود.

بدین سان «ابو سعید ابوالخیر» مرد خرد وآگاهی و عرفان، شهرت خویش را مرهون یک دعا ماذر می داند. و در اینجاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرف مادرو تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.

گوش جان میسپاریم به واژگانی از میان لبان معطر و پاکیزه ی مادرـ به عنوان دعا ـ برای فرزند خود سرریز می گردد:

وقتی کوچک بودی

تورا با رواندازهایی می پوشاندم

و دربرابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم

ولی حالا که بروند شده ای

وذور از ترس،

دستهایم را بهم گره می کنم

و تو را با دعا می پوشانم!

                                        (دنا کوپر)

حکایت بهشت و موسی:

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد: آری! موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب میرسد: او مرد قصابی است در فلان محله موسی می پرسد: میتوانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد!

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند. و میگوید: من مسافری راه گم کرده هستم، آیا میتوانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب میگوید: مهمان حبیب خداست، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم، آن گاه با هم به خانه می رویم. موسی با کنکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و میبیند مه او قسمتی ازگوشت ران گوسفند را برید وقسمتی از جگرآن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنارگذاشت. ساعتی بعد قصاب میگوید: کار من تمام است برویم. سپس با موسی به خانه قصاب میروند، به محض ورود به خانه رو به موسی میکند و میگوید: لحظه ای  تامل کن! موسی مشاهده میکند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را با کرده و آرام آرام طناب را شل کرد. شیعی  در وسظ توری که مانند تور ماهیگیری بوذ نظر موسی را به خود جاب کرد وقتی تور به کف حیاظ رسید پیرزنی را در میان آن دید ، با مهذبانی دستی بر صورت پرزن کشید سپس با آرامش و صبرو حوصله مقداری غذا به او داد، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیر زن  گفت : مادر جان، دیگر کاری نداری. و پیرزن میگوید: پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی. سپس پیش موسی آمد و با تبسمی میگوید: او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالبتر آن که همیشه این دعا را برای من

می خواند که « ان شاءالله در بهشت با موسی خمنشین شوی! » چه دعایی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟ آن هم با موسی!

موسی لبخندی می زند و به قصاب میگوید: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد!

صحبت کردن در خصوص مادر که ماهتاب مهربانی و عطوفت است در خلقت، زمان دیگری را می طلبد به راستی تا به حال با تمام حضور خویش مادر را در آغوش کشیده اید؟ وقتی از سفری هر چند کوتاه می آیید یا وقتی خبری شوق انگیز را میشنوید، به آغوش مادر می جهید و آن لحظه است که احساس شوق مطلق میکنید. و عشق را تجربه و طعم عاشقی را می چشید وعطر و بوی رسیدن را می گیرید و جام وجودتان لبریز از شور و شعف می گردد، ( حس ماهی را دارید که از تنگ تنگ بلور به برکه ی آب می جهد و در این لحظه است که ماهی لخن لطیف نیمه گمشده را در زیر پوست خویش احساس میکند و این بهانه ای است که این گونه شعفناک، سینه به امواج آبی و آرام برکه میدهد )و شما نیز در همین لحظه است که طعم نیمه گمشده خویش را در زیر زبان روح می چشید. وه، که چه حس خدای گونه ای ! حس کامل بودن که همه هستی انسان فریاد بر می آورد:

                     

 

      تمام ناتمام من!

    با تو تمام می شوم!

درست مانند کودکی های دریا ، وقتی به آغوش دریا میرسد!!

« دورتی کانفیلد فیشر» می گوید : « مادر، فردی نیست که به او تکیه کنیم بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران

بی نیاز می سازد!» پدر و مادر، به نوعی تجسم عینی پایانی هستند بر تمام بی کسی های ما و لبخند شوقناکی هستند برضجه های

بی وقفه مان که متاثر از رنجهای روزگار است.

در طول زندگی ، این احساس می تواند در وجود برادر، دوست ، فرزند ، یا هر انسانی که حضورش احساس کامل شدن میکنیم،

تجلی نماید.

« امانوئل » این احساس را بسیار زیبا بیان کرده و میسراید:

روحم را جستجو کردم

اما نتوانستم آن را بیابم

خدایم را جستجو کردم

اما او از من گریخت

برادرم را جستجو کردم

و هر سه را دریافتم!

« سهراب » در تعبیری بسیار ژرف و لطیف ، نیمه گم شده را بیان کرده و تنهایی و اندوه انسان را دردل ماهی کوچک تنگ بلور می بیند که دچار! آن نیمه گمشده اش – که دریاست- میباشد به این بهانه- محزون و غمگین – چنین می سراید:

چرا گرفته دلت؟

              مثل آن که در تنهایی

                                      - چه قدر هم تنها!-

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.

دچار یعنی ، عاشق!

                  و فکر کن چه تنهاست،

                                        اگر ماهی کوچک ،

                                                     دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

                           دچارباید بود!

در اینجا نیمه ی گمشده ی ماهی تنگ بلور دریاست که دچار و عاشق اوست و این است که دلش گرفته و غمگین است.

حال دانستیم که در صبح ازل بهانه و انگیزه حضورو حرکت ما در این جهان ، پیوسته به دنبال نیمه گمشده ی ما چه کسانی ، چه اشیایی و یا چه آرمان و آرزویی میتواند باشد؟

برای جواب این سوال ابتدا  باید از زندگی و خویشتن شناختی شفاف و زلال داشته باشم.

علی(ع) میفرماید:«خودیابی در واقع همان خدایابی است. زیرا ما خدا یکی هستیم و پی بردن به این حقیقت دلیل تولد بشراست! »

«جودت استافتن» میگوید: «خودیابی در واقع همان خدایابی است ، زیرا ما و خدا یکی هستیم و پی بردن به این حقیقت دراین  حقیقت در این تولد بشر است!»

 

چکیده مطالب:

- فراموش نکنیم! یگانه فرق بین انسان و حیوان« دانستن » است و برای « دانستن » باید شیفته باشیم و سینه چاک و شتابناک!

- میزان فرزانگی و فهم و درک ما بردو عامل استوار است:

1- گفتن سخنی دلنشین و پسندیده

2- داشتن دلی سخن پذیر.

- مادر! پاره و قسمتی از وجود ماست که سمبل و نمونه یک نیمهی گمشده عزیز است!

 

* جان کلام:

نیمه گمشده ما، علت اصلی و اساسی ما در جهان است. به دنبال چه هستند؟ نیمه گمشده شما چیست؟ هر چه باشد شما نیز همان خواهید بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 1:31 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

احساس

 روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ... خسته از اين رنگهاي سفيد وسياه ... از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به گرد خويش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا همينقدر كوچك است ؟ همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده است ... شايد روزي بشود از اين قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري سراب گونه نشود ... من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را تكانده ام از همه مشاقيها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر كنم كه خدا آنجا فانوسي برايم روشن گذاشته است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 6:18 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

پرستو

ای پرستوی زیبای وجودم که درفضای بی کران روح خسته ام ودراسمان کبودقلبم آشیانه ای ساخته ای کاش می دانستی که چقدردوستت دارم توای لطافت صبح توای یگانه جانم گرچه من وتوازهم دورباشیم اماپاکی وصداقت ومهربانی توهمیشه همدم من خواهدبود گگل وجودت درگلدان قلبم سرسبزوشاداب خواهدماند

وعشق روایت سوختنئ وروشنایی بخشیدن به روح مجروح عاشق است
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 6:5 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

با عشق دعا کن

  با عشق دعا کن

اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو.به پروردگارت نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش قربانی کنی.

راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید.

چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!!!!!!

عشق باید ماندگار باشد و شرط پابرجایی اش این است که دایم به آن نیرو بخشی.

یک چراغ نفتی تا آن زمان روشن می ماند که نفت ، قطره قطره به آن برسد. وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیست و زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید :" تو را نمی شناسم ".

قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟

چیز هایی مانند لذت بردن از زندگی ، صبر، ساکت بودن، به درد و دل دیگران گوش دادن و................

خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن.او در درون توست. مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی.

گویند درمان سوز عشق، وصال معشوق است اما چون عاشق و معشوق یکی شوند لفظ عشق می ماند و بس.       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 6:1 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

چند اس ام اس جديد

 

 * سلام دوست عزيز صميمانه اميدوارم كه در سال جديد پله هاي ترقي رو يكي يكي طي بكشي.

 

* پيرار سال؛ سال گاو بود جنون گاوي اومد، پارسال سال خروس بود آنفلونزاي مرغي اومد، ببين واكسن هاريتو زدي؟

 

* وقتي به قيافه تو فكر مي كنم

.

.

.

به شوخ طبعي خدا پي مي برم

 

 * ميدوني چرا وقتي تو چشمهاي كسي نگاه ميكني دوستش داري، چون خودتو توش مي بيني.

 * وقتي باران مياد همه چيز زيبا ميشه، گلها ، درختان، ... همه چيز، ميگما  تو هم برو زير بارون شايد يه فرجي شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 5:58 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی یعنی هدف یعنی دیدن جهان از ورای مادیات
یعنی کار، تلاش، یعنی جنگیدن برای امروز و ساختن فردا.
یعنی عشق، تفاهم، با هم بودن.
یعنی لذت بردن... یعنی بی خیال زندگی بودن.
زندگی یعنی دیدن ،شنیدن، یعنی نفس کشیدن.
یعنی فکر کردن، محاسبه ی امروز دیروز فردا.
یعنی پول، ثروت،خوشبختی!؟
یعنی زیبایی، شهرت، مقام.
زندگی یعنی مهر، گذشت و فداکاری.
یعنی دوست داشتن ،دوست داشته شدن یعنی کمک.
یعنی نظریه‌ی نسبیت ...
زندگی یعنی چیدن یک میز شام ...
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یعنی کنکور،مدرک تحصیلی.
یعنی ماشین،خانه مستقل،...مایکروویو... .
یعنی....

زندگی ضرب زمان در ضربان دل ما.

* زندگی، چیزی که هر روز بیشتر و بیشتر معنای واقعیش را از دست می دهد و ما نظاره گریم.
 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 9:35 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

هيچ وقت نااميد نباش

 هيچ وقت نااميد نباش

 

هميشه به ياد اين باش كه يه كسي اون بالا بالا ها داره تو را نگاه ميكنه و هميشه دست هاش

منتظر اينكه تو به طرفش بري  .

پس فرصت از دست نده برو به سمت  آرامش

 نه تو مي ماني نه اندوه و نه هيچ يك از مردم اين آبادي

 به حباب نگران لب يك روز قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت غصه هم خواهد رفت 

 آن چناني  كه فقط خاطره اي خواهد ماند .

 لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

 تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شدست  ، تو اگر لبخند زني آن هم به تو لبخند مي زند

 و اگر بغض كني ... واي از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد   

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 8:54 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

او را می شناسی؟ همان را می گویم که وجودت مدیون اوست .
او بیمار است . او در رنج است .او از ثمره های وجودش در رنج
است .
من میدانم . او هیچ نمی گوید اما از نگاهش قلبش را می توان
خواند . چشمانش رازدار خوبی نیست .
هیچ کار از من برنمی آید .
او به شما دلبسته است .
قدرش را بدانید .
بیشتر قدرش را بدانید .
قلبش شیشه است اگر بشکند
 
... شناختیش ؟ مادرت را می گویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 10:5 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

مادر تو فرشته ای

مادر تو فرشته ای 

تـــرا ستایش می کنــــم

ترا که قلب سرشـــار و روح بزرگ ودستان گرم و زندگی پرورت چراغ راه ماست

امید و تکیه گاه ما

زندگی و هستی ماست

تـــرا ستایش میکنــــــم

ترا که می بخشایی ومهربانی بی توقعت رانثار میکنی

حجت بی اجر و مزدت را

تـــــرا ستایش میکنم

ترا که می سوزی و میکاهی

و برای مهر ورزیدن نه زمان می شناسی، نی مکان

و نه پشیمانی را پیشه میکنی

تـــرا ستایش میکنم

ترا ای مادر پاک ، ای روحانی پاک

ای سرچشمهء همه مهربانی ها، همه فدا کاریها و همه از خود گذشتی ها

تر ای مادر بخشاینده، ستایش میکنم

بخاطر وجودت که صفای آسمان بهار را دارد

بخاطر قلبت که گستردگی دریای پاک را دارد

و بخاطر دامانت که ما را پروراندو لالایت که نشه خواب را در چشمان ما ریخت

و نگران سرنوشتمان

نگران خوب و بد

نگران خوشحالی و غمها بی پایانمان است

ترا ای مادر، ای روحانی مقدس

ستایش میکنم و در برابر عظمت روح

ودر برابر شکوه رنجهای بی دریغت که

هرگز شکوه ای بهمراه ندارد سر تعظیم فرود آورده و میگویم

مادر! تو فرشته ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 11:3 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

(جبران خليل جبران)

عقاب ها
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ،  گوسفندي  با بره اش  در  حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش
را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش  را بگيرد. اما در همين
حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي  به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده  شد.
سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من!   اين دو پرنده  شكوهمند با  هم  نبرد  مي كنند  تا از مقدار بيشتري از آسمان  بهره مند  شوند ! آيا  وسعت اين  فضاي بيكرانه  براي هر دوي
اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من!  اي كاش  هر چه زود تر بين برادران  بالدارت
صلح و دوستي بر قرار باشد!"
وبره در حالي  كه معصومانه  به آن  دو عقاب  مي نگريست  اين  آرزو را  در قلب
كوچك خود تكرار كرد .
 
(جبران خليل جبران)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 10:1 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

عشق الهی یعنی

سعی کن کسی رو دوست داشته بشی که قلب بزرگی داشته باشد، تا مجبور نشی برای جا گرفتن در قلبش خودت و کوچیک کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

در روزهای عمرم ، روزی فرا رسید که نا خودآگاه و بی خبر در گیر عشقی زمینی شدم.

دیدم نصیب من از این عشق زمینی ، دلبستگی، وابستگی، عادت و اسارت است.دیدم با گذشت زمان ترس و واهمه ونیاز در من رشد میکندو سر انجام کار ، بی شک مرا فنا و نابود میکند.دیگر این عشق زمینی چیز

شیرینی نبود.عاملی بود برای اسارت، برای رنج و آزار من واویی که به گمانم دوستش دارم.

ایمان داشتم برای صعود آفریده شده ام نه برای سقوط.پس قطعا جایی از مسیر رو اشتباه رفته بودم.

 

تصمیم گرفتم راه درست را بیابم.من به معنای واقعی درک کردم :محبت و عشق پاک موهبتی بس عظیم است

که نه به غرور آلوده است ونه درآن اندیشه تملک و انتفاع راه برده است.محبت واقعی ، خالص و بی دریغ

وبی چشمداشت است.تمنا و طلب بهترین خیر، برای کسی است که مهرت را نثارش می کنی.

عشق الهی یعنی رهایی ، یعنی رها کردن ورها شدن و ازآزادی وشادی وآرامش دیگری لذت بردن ومشعوف

شدن.

عشق واقعی بی وصف وبی مانند است.آرزوی شادترین وژرف ترین آرامش ممکن در بالاترین حد تصور

برای آنکه دوسش داری، هرچند در ظاهر برایت توام با ژرف ترین غم های دنیا شود.

 

مهم این است که چقدر رهایی؟ چقدر می توانی ببخشی؟ وچقدر از شادی دیگران به وجد می آیی؟

محبت خالص ، گذشتن از خود است.مهر و محبت ، دعای بی دریغی است که در هیچ شرایطی از آنکه دوستش داری مضایقه نمی کنی.همان محبتی که هیچ سدی را یارای ایستادن در برابرش نیست.و بی

واسطه و بی درنگ از فراسوی فرسنگ ها فاصله از طریق امواج قدرتمند کائنات به آنکه دوستش داری میرسد و تنها همین یک شادی و شوریدگی برای کل غم هایی که داری بس است.

 

ما باید شکرگزار خدای مهربون باشیم و ازاو بخواهیم تا به ما مجالی بدهد تا بی چشمداشت به آیین

عشق الهی مشرف شویم.

****************************************************************

انگار روزی دیگر فرا رسیده است.اگر چشم هایت گشوده شده اندو اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی

بدان که خداوند...................

هنوز عاشق توست!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

                                   دوستدر شما: زهره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 9:59 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

وزن آفرينش

دلم به وزن آفرينش گرفته است ... حديث جدايي يا نزديكي نيست ... ! قدر يكديگر را نمي دانيم ... در دنيايي كوچك هر يك به اندازه قلب خويش گرفتاريم ... « از هيچ كس نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدانگهدار بگويد ... از عادات انسانيش نمي پرسند ... از خويشتنش نمي پرسند ... » كاشكي مثل روزهاي عيد هر روزمان را .. هر لحظه مان را لبريز از عشق قناعت گونه صرف مي كرديم ... و بين دلهايمان اين همه گله ديوار نشده بود ... كاشكي روزهاي واپسين عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود ... يكديگر را مي فريبيم .. دل خويش را يك بار هم كه دريايي مي كنيم طوفاني ميشود ! مي خورد به صخره ها مي تازد... ويران مي كند ... چرا ما ياد نگرفته ايم قانون وفاداري را .... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن بي شائبه ... بي محابا ... بي پروا ... دلم گرفته است به وزن آفرينش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 9:53 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

دلتنگ

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 7:56 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

زندگی

زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود
+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 7:52 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

دل من برايت تنگ است

دل من برايت تنگ است

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

 دل من برايت تنگ است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 1:41 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

التماس

اين كه به تو نمي رسم حرف تازه اي نيست. مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند

اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ گاه برنميگردي تا ببيني

اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را به سوگ نشسته ام ولحجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده درد كمي نيست

خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه قطبي چشمان تو را آب نكرد

هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در انتظار آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم.....؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 1:34 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

سال نو مبارکسال خوبی داشته باشین
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 1:26 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

هر کاری می کنم برای توست(برایان آدامز)

"برایان آدامز"

آهنگ:هر کاری می کنم برای توست

Everything I do I do it for you

فیلم:رابین هود

در چشمانم خیره شو

خواهی دید برایم چه هستی

در قلبت و در روحت جستجو کن

هرجا مرا آنجایافتی جستجو را بس کن

به من نگو برایم اهمیتی ندارد

نمیتوانی از خود گذشتنم رابی ارزش بخوانی

چون می دانی حقیقت دارد

 هرکاری می کنم برای توست

به قلبت بنگر

خواهی دید چیزی برای مخفی شدن و پنهان کردن نداری

مرا دریاب که من زندگی ام را به دست گرفته

تا همه را به پایت قربانی کنم

به من نگوکه این ارزش مبارزه کردن هم ندارد

هیچ چیز دیگری نمی خواهم و می دانی که حقیقت دارد

هرکاری که می کنم به خاطر توست

هیچ عشقی برابر با عشق تو نیست

و هیچ کس عشقی این چنین به من نخواهد بخشید

هیچ جایی نیست مگر آنکه تو آنجا باشی

هر زمان و هر کجا

آه  که نمی توانی بگویی اهمیتی ندارد

هیچ چیز دیگری نمی خواهم

برای تو خواهم جنگید

برلبه تیغ خواهم رفت وآری برایت خواهم مرد

میدانی که حقیقت دارد

هرکاری برایت میکنم

برایان آدامزBryan Adams

موسیقی به من آرامش میدهد اما سینما آرامش را از من می گیرد!

نام تولد:برایان گای آدامز

تاریخ تولد :5نوامبر1959

محل تولد:کیلگستون.انتاریو.کانادا

حرفه:موزیسین

سکوی پرتاب:سال 1983با انتشار آلبوم سوم خود(برنده چون چاقو)

"برایان آدامز"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 1:23 PM  توسط اسماعیل صادقی  |