تبليغاتX
ای عشق مرا در آغوش بگیر

ای عشق مرا در آغوش بگیر

hope for tomorrow

عشق یعنی

عشق یعنی

 

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني مهتاب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 10:34 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

اين كه به تو نمي رسم حرف تازه اي نيست مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند

اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ گاه برنميگردي تا ببيني

اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را به سوگ نشسته ام ولحجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده درد كمي نيست

خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه قطبي چشمان تو را آب نكرد

هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در انتظار آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم.....؟

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 10:32 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

انتظار

امروز باز انتظار تو را میکشیم.پس چرا خود را بهما نزدیک نمی کنی؟چرا کلامی نمی گویی تا روحمان را با آن شستشو دهیم.ابن انتظار کی به سر می آید؟میخواهیم چهره ی نورانیت  را ببینیم و دستان مبارکت را بوسه باران کنیم.اندیمشک
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 10:17 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

یا علی

سلام 

امروز 24/2/2006مصادف با 5/12/1384 دلم داره پر میکشه.اگه بتونم برم ترمینال میخوام برم دانشگاه.آرزوم بر آورده شد.خدا رو شکر میکنم.به خودم قول دادم اگه پام به دانشگاه باز بشه دهن هر چی بچه در خون سرویس کنم.همه رو با هم جمع کنیم بره.ترم پیش یکی از پسرای همسایمون تو دانشگاه شاگرد اول شد.چند سال رو به بطالت گذروندم که این قدر الان افسوس می خورم که اگه از حرس اون بمیرم نباید تعجب کنم.به هر حال از شاگرد اول شدن رفیقام خیلی خوشحال شدم.استاد و معلم ایرج قدیری (شاگرد اول مدرسه) .محسن قیومیان(شاگرد دوم کلاس)میکرو بیولوژی.قربانی علوم آزمایشگاهی.دکتر علی رضا کامرانی.دکتر مجتبی کریمی.مهندس مجتبی صادق زاده و....واما خودم که بعدا میگم.

امیدوارم شما هم به آرزوتون برسین.به امید دیدار .یا علی
+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 10:54 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال

پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از

تصورات بود

سوال این بود

معنی عشق چیست؟

 

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه .

وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای

مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک

بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش

ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

 

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن

 

بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

 

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی

سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته

باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

 

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از

اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی -

7 ساله

 

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4

ساله

 

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن

خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می

زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

 

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست

نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

 

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که

بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

 

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده

، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

 

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم

دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن.

تامی - 6 ساله

 

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم .

به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می

خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه

نترسیدم. کیندی 8 - ساله

 

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای

شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

 

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین -

5 ساله

 

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از

رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

 

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر

تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

 

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام

لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون

تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

 

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های

کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

 

دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی

می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله

 

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ،

پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک

مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند.

پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه

پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش

ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا

راحت تر گریه کنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:59 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

چشم

چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد


و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و

 
به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش

داری.....


چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکيه بدی که يه بار زير

 آوار غرورش
همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف

بزنی
 اما وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی....چه قدر

 سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی

 بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببينی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 2:22 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

آرزو

اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده مي کرد من بيگمان.... تنها  
 
يکبار ديدن تو را آرزو مي کردم و تو نيز شايد.... هرگز نديدن من را...
 
آنگاه نمي دانم به راستي خداوند کدام يک رامي پذيرفت؟ آه خدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 2:18 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

عشق یعنی

عشق یعنی ... برای همه "
عشق یعنی ... همون سلام اول .
عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان .
عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد .
عشق یعنی ... انفجار احساسات .
عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری .
عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان .
عشق یعنی ... مایه قوت قلب .
عشق یعنی ... شادی و نشاط .
عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری .
عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه .
عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون .
عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن .
عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه .
عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید .
عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.
عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.
عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه .
عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی .
عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن .
عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه .
عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه .
عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست .
عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی .
عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم .
عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی .
عشق یعنی ... براش یه نامهء رمانتیک بفرستی .
عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن .
عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی .
عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن .
عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن .
عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن .
عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها .
عشق
یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته .
عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره .
عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن .
عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن .
عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن .
عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.
عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی .
عشق یعنی ... جادوش کنی .
عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی .
عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره .
عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید. .
عشق یعنی ... دو چهره خندون .
عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره .
عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی .
عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه .
عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست .
عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره .
عشق یعنی ... حرفشو باور کنی .
عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن .
عشق یعنی ... یه جشن مخصوص .
عشق یعنی ... باهاش همراه و همسفر بشی .
عشق
یعنی ... وقتی نور ماه سحر آمیز می شه .
عشق یعنی ... ثبت لحظات قشنگ زندگی .
عشق یعنی ... جدایی از همدیگه قابل تصور نباشه .
عشق یعنی ... وقتی تو ملکهء قلب ها هستی .
عشق یعنی ... با شادی و خوشبختی تا آخر عمر با هم بودن .
عشق یعنی ... قصهء زندگی ما،" من و تو "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:57 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

مصائب مسیح

باب دیلان 

آهنگ:هنوز تاریک نشده

فیلم:مصائب مسیح

سایه ها فرود آمدند و من تمام روز اینجا بوده ام

برای خواب بسیار گرم وسوزان است و زمان به سرعت می رود

گویی روحم تبدیل به فلزی سخت شده

هنوز می ترسم مبادا که خورشید التیام نیابد

اینجا اتاق کافی وجود ندارد

هنوز تاریک نشده اما مرگ مرا در بر گرفته

خب احساس انسانیت دارد از من دور می شود

پشت هر چیز زیبایی رنج و غم نهفته است

او برای من نامه ای نوشت سراسر مهربانی

هر چه در سر داشت برایم نوشت

فقط نمی دانم چرا بایداهمیتی به این چیزها بدهم

هنوز تاریک نشده اما به زودی شب می رسد

من رودخانه ها و دریاها را پشت سرگذاشته ام

در عمق دنیای سراسر دروغ رفته ام

در شمان هیچ کس دنبال چیزی نبودم

گاهی بارها بیش از توان من است

اینجا به دنیا آمده ام و اینجا خواهم مرد علیرغم خواسته ام

انگار حرکت می کنم ولی هنوز اینجا ایستاده ام

حتی بهخاطر نمی آورم از کجا و به خاطر چه آمده ام

مصا ئب مسیح

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:13 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

محکوم

تو را به داد گاه خواهند كشيد ...

شايد به حبس ابد محكوم شوي

جزئيات جنايتت معلوم نيست

اما...

اثر انگشتت را...

روي قلبي شكسته يافته اند!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 0:51 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

زیبا

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد

 

                                  اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

 

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

 

                                    تو وقتی زیبا هستی که برای من باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 0:45 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

دکتر علی شریعتی

به من بگو : نگو ! ... نمیگویم ! اما نگو نفهم . که من نمیتوانم نفهمم . من میفهمم .
< دکتر علی شریعتی >
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 0:30 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

هولوكاست

هولوكاست، در لغت به معني قرباني، قرباني بزرگ، با آتش سوزاندن و به معبود رسيدن مي باشد » معادل اين واژه در زبان عبري كلاسيك "اولم كاليل"و در عبري مدرن "شوآه" است در زمان تشكيل رژيم صهيونيستي در سال 1948 در نسخه عبري به جاي واژه "هولوكاست" از كلمة "شوآه" استفاده شده بود.

بيش از پنجاه سال است كه واژه اي جديد به عمد وارد فرهنگ و قاموس سياسي جهان شده است. واژه اي كه بيش از آن كه بيانگر واقعيت تاريخي خود در يونان يعني سوزاندن مسيحيان ربّاني به دست يهوديان پيامبر كُش باشد، رنگ و صبغه اي ديگر گرفت تا از آن به عنوان ابزاري در خدمت منافع صهيونيسم سلطه گر و مظلوم نمايي يهوديان استفاده شود. واژه اي به نام "هولوكاست" كه شايد هنوز هم شمار بسياري از مردم جهان از معنا و مفهوم حقيقي آن آگاهي ندارند. اما آن چه كه در تبليغات و رسانه هاي جمعي غرب به ويژه صهيونيستي بر روي آن در رابطه با واژه هولوكاست تبليغ شده مسأله اي است به نام "كوره هاي آدم سوزي" يا "اتاق هاي گاز" هيتلري كه به كشتارگاه چندين ميليون يا صدها هزار يهودي معروف شده است. به ادعاي صهيونيست ها، نازي ها شش ميليون يهودي را در اتاق هاي گاز خفه مي كردند و سپس آن ها را در كوره هاي آدم سوزي مي سوزاندند » اين ادعا و اسطوره سازي، در منابع صهيونيستي كه وابسته به آژانس يهود است به وضوح ديده مي شود.
اما اين ادعا تنها براي بزرگ نمايي مسأله و مظلوم نمايي يهوديان بود تا صهيونيسم بتواند دولت اسرائيل را در سرزمين فلسطين ايجاد كند و زمينه هاي پذيرش اين دولت صهيونيستي را در افكار عمومي جهان به ويژه نزد اروپايي ها به وجود بياورند. زيرا يهوديان تا پيش از اين زمان در افكار عمومي غرب به ويژه اروپاي شرقي به عنوان افرادي كه داراي نقش منفي و مخرب در اقتصاد كشورها هستند معرفي مي شدند.
بنابراين طرح كشتار يهوديان با نام "هولوكاست" بيشتر براي جلب نظر افكار عمومي در اروپا و در راستاي پذيرش دولت اسرائيل در فلسطين انجام گرفت. كتاب ها و دائره المعارف هاي يهودي در اين راستا بيشترين نقش را داشتند.اين تبليغات به قدري توسط صهيونيست ها گسترده و غلو گرديد كه حتي برخي محافل صهيونيستي و آثار مكتوب وابسته به آن ها تعريف گسترده تري از هولوكاست را مد نظر قرار دادند. از جمله اينكه "شش ميليون يهودي" در يك برنامه از پيش تعيين شده اي، به عنوان "راه حل نهايي" و در "اتاق هاي گاز" در "اردوگاه هاي كار اجباري" به قتل رسيده اند.
در اين تعريف سه مؤلفه به كار رفته، يكي "كشتار شش ميليون يهودي"، دوم "راه حل نهايي"و سوم "اتاق هاي گاز" از ميان اين سه مؤلفه، اولين مورد در مركز ثقل تبليغات گسترده صهيونيست ها قرار دارد، به طوري كه كمتر شنونده اي در آمار ارائه شده ترديد مي كند. كتاب ها و دائره المعارف هاي متعددي هم كه بيشتر، يهوديان مؤلف، آن ها بوده اند تعريفي را كه از هولوكاست ارائه داده اند مبتني بر همين آمار و ارقام نجومي و ادعايي صهيونيستي است. مثلاً مارتين گيلبرگ مورخ يهودي انگليسي تبار در كتاب خود با عنوان "هولوكاست" اين واژه را چنين تعريف مي كند:
ككشتار سازمان يافته شش ميليون يهودي»
دائره المعارف كتاب جهان نيز تعريفي كه دربارة هولوكاست دارد شبيه تعريف فوق الذكر است. در آن آمده است.
كتا پايان سال 1945، نازي ها بيش از شش ميليون مرد، زن و كودك يهودي را قتل عام كردند، يعني بيش از دو سوم جمعيت يهوديان اروپا»
دائره المعارف يهود (جودائيكا) نيز ذيل واژة "هولوكاست" همين تعريف را ارائه كرده است.
اما معنا و تعريف دقيق هولوكاست و پيشينة تارخي كاربرد آن چيست؟
تعريف:
هولوكاست از يك واژة يوناني
holos به معناي تمام و kalein به معناي سوزاندن است. در كتاب فرهنگ يهود نيز هولوكاست به معناي "سوزاندن با آتش كه به طور كامل از ميان برود" تعريف شده است. با توجه به تعريف فوق الذكر مي توان گفت كه كهولوكاست، در لغت به معني قرباني، قرباني بزرگ، با آتش سوزاندن و به معبود رسيدن مي باشد » معادل اين واژه در زبان عبري كلاسيك "اولم كاليل"و در عبري مدرن "شوآه" است. در زمان تشكيل رژيم صهيونيستي در سال 1948 كه بن گوريون اعلاميه به اصطلاح استقلال اسرائيل را قرائت كرد در نسخه عبري به جاي واژه "هولوكاست" از كلمة "شوآه" استفاده شده بود. اين واژه يك كلمه عبري به معناي فاجعه است و كاربرد آن مورد علاقه كساني بوده كه بر منحصر بودن قتل عام يهوديان تاكيد دارند. رژيم صهيونيستي بعدها در تقويم عبري، روزي را به همين نام براي يادبود به اصطلاح كشتار دسته جمعي يهوديان اختصاص داد.
پيشينه:
اسطوره "هولوكاست" يا كشتار يهوديان به ويژه "اتاق هاي گاز" اولين بار در سال 1942 در برخي محافل صهيونيستي آمريكا توسط فردي به نام "الي ويزل" مطرح شد. البته در طي جنگ كسي بدان اعتنا نكرد. اما در اواخر جنگ وقتي متفقين صحنه هاي دلخراش بعضي از اردوگاه ها و اجساد روي هم انباشته اسيراني كه به علت بيماري تيفوس يا گرسنگي جان داده بودند را ديدند، زمزمه هاي "اتاق هاي گاز" مجدداً از سر گرفته شد. يك سال پيش از پايان جنگ نيز (1944) حقوقدان لهستاني "رافائل لمكين" واژه ي "نسل كشي" را به كار برد. د رپي آن نيز واژه ي "يهود كشي" از سوي "آرنومه ير" مورخ پيشنهاد شد و اما واژه "هولوكاست" از جمله واژه هايي بود كه در فرهنگ و قاموس سياسي جهان به ويژه غرب ماندگار شد. بدون اينكه هيچ مورخ و مركز علمي، تاريخي و يا مطالعاتي و تحقيقاتي در مورد صحت و سقم آن تحقيق كرده و يا آن را به چالش بكشاند. اين وضعيت حدود سي سال ادامه داشت و درباره ي آن، صدها كتاب به رشته تحرير در آمد و صدها فيلم و تئاتر و سريال ساخته شد و به زبان هاي مختلف ترجمه و در ممالك مختلف دنيا، به ويژه جهان غرب به نمايش در آمد و به عنوان يك رويداد تاريخي و واقعيت غيرقابل انكار به افكار عمومي القاء شد. در محافل دانشگاهي و ديگر مراكز آموزشي در جهان نيز به صورت يك رخداد تاريخي غيرقابل تشكيك مورد آموزش قرار گرفت.
در همين راستا فيلم ها و سريال هاي ساخته شده در جهان غرب بدون هيچ تفسير، توضيح و يا ملاحظه اي، ترجمه و براي اقشار مختلف در كشورهاي جهان به نمايش گذاشته مي شوند. پخش سريال كدوران طلايي» در سيماي جمهوري اسلامي ايران (شبهاي چهارشنبه مورخ اسفند 1371 و 18/1/1372) تنها يك نمونه بارز و بسيار كوچك از آن است.
اين ادعاي دروغين و اسطوره سازي صهيونيسم چنان به افكار عمومي جهان القاء شد كه حتي امروزه در برخي كشورها و محافل، هر جنايتي با آن مقايسه مي شود. حتي برخي مورخان و پژوهشگران تاثير اين اسطوره سازي صهيونيسم در تشكيل رژيم صهيونيستي در فلسطين را غيرقابل انكار مي دانند. كشماري از مورخان و محققان بر اين عقيده هستند كه اگر ماشين تبليغاتي صهيونيسم چنين سوژه اي را در دست نمي داشت، نه تنها در راستاي استراتژي خويش شكست فاحشي را متحمل مي شد كه شايد امروز پديده اي به نام "رژيم اسرائيل" در عرصه هاي سياست، جغرافيا و تاريخ خودنمايي نمي كرد و مشكلي بنام "اشغال فلسطين" با تمامي ابعاد بغرنج آن در جهان امروز وجود نمي داشت.»
سؤالهاي اساسي:
۱ اتاق هاي گاز چيست؟ چگونه جايي است؟ آيا "اتاق هاي گاز" هيتلري واقعاًُ وجود داشته است؟، از چه نوع گازي در آن استفاده مي كردند؟ چگونه گاز را در آن وارد مي كردند؟ چگونه مي توان براي خارج كردن اجساد به اتاق هاي گاز وارد شد؟ و كوره هاي آدم سوزي اردوگاه هاي آلمان هيتلري چيست؟
۲
آيا اصلاً كشتاري از يهوديان در اردوگاه هاي هيتلري صورت گرفته است؟ تعداد قربانيان يهودي جنگ دوم جهاني چقدر بوده است؟ اگر طبق ادعاي صهيونيست ها شش ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم توسط نازي ها كشته شده اند پس آمار كلي جمعيت يهوديان در اروپا چقدر بوده است؟
براي پاسخ به سؤالات فوق الذكر و ده ها سؤال بي پاسخ ديگر تبيين واقعيت موجود و بازنگري تاريخي ادعاي كشتار شش ميليون يهودي توسط نازي ها ضروري است.
واقعيت موجود:
پروفسور "روبر فوريسون
۲۰"
متخصص و كارشناس عالي رتبه فرانسويِ بررسي، ارزيابي و شناخت اسناد و مدارك تاريخي، پس از ده ها سال مطالعه و تحقيق بر روي اسناد جنگ جهاني دوم، در مراكز و مؤسسه هاي بزرگ مطالعاتي و پژوهشي، به اين واقعيت دست يافت كه مسأله "اتاق هاي گاز" و قتل عام يهودي ها (هولوكاست) دروغ و افسانه اي است كه از سوي بعضي مجامع و سازمان هاي يهودي و كانون هاي صهيونيستي، با اغراض كاملاً سياسي و بلكه اقتصادي ساخته و پرداخته شده است. وي درباره ي فقدان هرگونه شاهد و سند در اثبات وجود اتاق هاي گاز نوشته است.
كدر مورد "اتاق هاي گاز" مجاور كوره ها، نه دستور ساخت، نه مطالعه، نه سفارش، نه صورت هزينه و حتي يك عكس وجود ندارد. در صدها محاكمه (اورشليم، فرانكفورت و غيره...) هيچ سندي در اين باره ارائه نشده است.»
كمن در آشويتس بودم. در آنجا هيچ "اتاق گازي" وجود نداشت. »
پس از جنگ، سازمان صليب سرخ جهاني (كه دربارة "زمزمه هاي آشويتس" تحقيق كرده بود، واتيكان (كه اطلاعات بسياري از لهستان داشت)، نازي ها و سازشكاران (كساني كه با آلماني ها همكاري داشتند) همگي اعلام كردند:
"اتاق هاي گاز"؟ ما نمي دانستيم.
و در جاي ديگري مي گويد:
كمن از اردوگاه هاي "آشويتس" و "بيركناو" - كه در آن اتاق هاي گاز بازسازي شده و بقايايي از "كوره هاي آدم سوزي " وجود دارند - چندين مرتبه بازديد كردم. در اردوگاه هاي "اشتراتهوف" (آلزاس فرانسه) و مايدانك (لهستان) مكان هايي را كه به عنوان "اتاق گاز" معرفي مي شدند بررسي كردم. در مركز اطلاع رساني معاصر يهود در پاريس، آرشيوها، دست نويس ها، عكس ها و شهادت هاي كتبي و هزاران سند ديگر را مطالعه كردم. براي يافتن پاسخ، بي وقفه از متخصصان و تاريخ دانان پرسش كرده ام. سال ها، اما بيهوده، به دنبال فقط يك بازمانده از تبعيديان جنگ بودم كه با چشم خود "اتاق هاي گاز" را ديده باشد، به ويژه به كثرت مدارك ادعايي در اين مورد وقعي نمي گذاشتم. به حتي يك مدرك، فقط يك مدرك راضي بودم، اما همين يك مدرك را هم نيافتم. در مقابل، آن چه يافتم، تعداد بيشماري مدارك مجعول، شايستة محاكمه جاوگران و مايه شرمساري براي قضاتي است كه آن ها را پذيرفته اند.»
خاطرات دكتر "يوهان پل كرمر " پزشك اردوگاه آشويتس كه از تاريخ 29 اوت تا 18 نوامبر 1942 به اين اردوگاه اعزام شده بود نيز حاكي از اين واقعيت است كه اصلاً اتاق گازي براي كشتار يهوديان وجود نداشته بلكه آنچه كه كشتار مي كرده بيماري تيفوس بوده نه آلماني ها. روبر فوريسون ضمن اثبات ساختگي بودن افسانه كشتار يهوديان در اتاق هاي گاز در اين باره مي گويد:
كدر سال 1945 و در آخرين ماه هاي جنگ، يك اپيدمي در اردوگاه برگن بلسن شيوع يافت، به نحوي كه، آلماني ها نتوانستند آن را مهار كنند؛ البته در آن زمان، اوضاع عمومي آلمان بسيار از هم پاشيده و غم انگيز بود. هيچ گونه مواد غذايي و دارويي به اردوگاه نمي رسيد. نيروي هوايي متفقين از ماه ها قبل جاده ها و راه هاي زميني را بمباران مي كرد. صحنه هاي وحشتناكي كه انگلسيي ها پس از دستيابي به اين اردوگاه ديدند، مربوط به همين شيوع تيفوس بود. عكس هايي كه توسط متفقين از اجساد اين اردوگاه گرفته شده، مربوط به ضعف و لاغري ناشي از تيفوس بود و كشتاري در ميان نبوده است. انگليسي ها خود نيز در مهار آن دچار مشكلات بسيار شدند؛ آن چنان كه بسياري از اسيران مي مردند و اين تقصير انگليسي ها هم نبود. بنابراين آلماني ها و انگليسي ها نبودند كه در برگن بلسن مي كشتند، بلكه اين تيفوس بود كه كشتار مي كرد.»
اظهارات فوق الذكر از روبر فوريسون و نيز خاطرات دكتر يوهان پل كرمر بيانگر اين واقعيت تاريخي است كه اصلاً اتاق هاي گاز به منظور از بين بردن پشه ناقل بيماري تيفوس با هدف مبارزه با اين بيماري مهلك مورد استفاده قرار مي گرفته است. وي در تاريخ 13 اكتبر 1942 مي نويسد:
كدر آشويتس، كوچه هايي به طور كامل از تيفوس نابود شده اند» خود وي نيز به "بيماري آشويتس" مبتلا شد. حتي خود آلماني ها هم بر اثر آن مي مردند، وي در جاي ديگري مي گويد:
كپزشكان نيز باج خود را به تيفوس پرداخته اند. دكتر "ماريان يسيلووسكي" از ورشو عهده دار وظيفه رسيدگي به اسراي جنگي شوروي بود كه در اثر بيماري تيفوس جان باخت. دكتر "
Casar" نيز به تيفوس مبتلا شد. همسر او چند روز پيش (13 اكتبر 1942) از اين بيماري فوت كرد و...»
گروه هاي پزشكي در اردوگاه ها براي مسدود ساختن و جلوگيري از گسترش بيماري تيفوس، تنها چاره را در سوزاندن اجساد آن عده از اسرايي كه بر اثر ابتلاء به بيماري تيفوس جان خود را از دست داده بودند و نيز البسه و اشياء متعلق به آن ها، تنها راه و متد علمي تجويز شده و مؤثر آن زمان بود كه مي توانست از سرايت بيشتر بيماري تيفوس جلوگيري كند.
افزون بر اظهارت فوق الذكر، نتايج تحقيق يك افسر يهودي سازمان ضد اطلاعات آمريكا (
C.I.C
) در سال 1949 گوياي اين واقعيت است كه اصلاً در اردوگاه هاي نازي ها صنعت سوزاندن و يا خفه كردن به وسيلة گاز وجود نداشته است. لوئيس مارشالكو در اين باره مي گويد:
ك يكي از افسران يهودي ضد اطلاعات آمريكا در سال 1949 براساس، اطلاعاتي كه از يك لهستاني رشوه داده شده به دست آورده بود در باغ سبزيجات اردوگاه، در سطحي وسيع اقدام به حفاري و كاوش كرد. اما علي رغم همة زحمات سنگين و خستگي ناپذير وي و بودجة زيادي كه خرج اين كار كرد هيچ گونه اثري از خاكسترهاي فوق الذكر و يا اجساد يهوديان به دست نيامد، كه البته جاي تعجبي هم نبود به ويژه اينكه يكي از كوره هاي اردوگاه را اصلاً پس از جنگ و براي فيلمبرداري صحنه هاي فيلم "آسياب مرگ" ساخته بودند.»
اما در پاسخ به اين سؤال كه آيا كشتاري از يهوديان در اردوگاه هاي هيتلري صورت گرفته و شش ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم و در اردوگاه هاي آلمان نازي قتل عام شده اند بايد گفت كه:
اولاً ؛ كهيچ دستور يا فرماني از سوي سران حزب نازي مبني بر قتل عام يهوديان در اردوگاه هاي هيتلري و حتي در مسير حركت نازي ها به سوي لهستان، بالكان و شوروي سابق وجود ندارد.
ثانياً؛ قربانيان جنگ جهاني دوم و قتل عام هاي نازي ها تنها يهوديان نبوده اند، بلكه همه آحاد مردم كشورهاي اروپايي اعم از يهودي و غير يهودي بودند. واحد كشتار نازي ها علاوه بر يهودي ها، اقدام به قتل عام كولي ها، كمونيست ها، رهبران سياسي و انديشمندان، معلولان جسمي و عقب مانده هاي ذهني و قشرهاي ديگري از غيرنظاميان كردند.»
ثالثاً، تجديدنظر طلبان تاريخي معتقدند كه روش مورد استفاده در جمع آوري آمار كشته شدگان، كاملاً غير فني و غير علمي بوده است. از اين رو عدد نمادين " شش ميليون يهودي" فاقد اعتبار علمي است.
لوئيس مارشالكو دربارة جعلي بودن و يا صحت ادعاي صهيونيست ها مبني بر قتل عام يهوديان مي گويد:
ككساني كه در دادگاه نورمبرگ محكوم شدند، مكرراً و با وجداني آسوده مي گفتند كه در تمام دوران جنگ، آن ها چيزي راجع به قتل عام هاي جمعي يهوديان و يا اردوگاه "آشويتس" و يا "تربلينكا" نمي دانستند و اولين باري كه نام آن ها را شنيدند از دهان دادستان همين دادگاه بوده است.»
در مورد تعداد شش ميليون يهودي، تجديدنظر طلبان تاريخي معتقدند كه اين رقم را صهيونيست ها تعيين كرده اند و اگر چه جنگ جهاني دوم تبعات بسياري براي مردم همه كشورهاي درگير جنگ از جمله يهوديان داشته اما به هيچ روي قتل عام يهوديان در چنين مقياس وسيعي و با امكانات سالهاي 47 1943 امكان پذير نيست. آن ها درباره شمار كشته شدگان يهودي كه از سوي صهيونيستها ارائه شده است معتقدند از يك سو رقم "شش ميليون" براي قربانيان يهودي در طول جنگ جهاني دوم، عددي از پيش تدارك ديده شده، يا به عبارتي "عددي نمادين" است. و از سوي ديگر آمار و ارقام ارائه شده تنها براساس شهادت شفاهي (و تنها در يك مورد شهادت كتبي از متهمان دادرسي هاي نورنبرگ ]به نام "ويلهم هوتل"[ كه سپس به عنوان شاهد در جايگاه شهود دعوت شدند، تهيه شده است.
روژه گارودي انديشمند مسلمان فرانسوي نيز كه رقم شش ميليون يهودي را تا سال 1971 واقعي مي پنداشته در اين باره چنين مي گويد:
كدر اينجا مي خواهم بازگو كنم كه چگونه به غير واقعي بودن رقم شش ميليون قرباني پي بردم، چون من هم تا سال 1971، آن را واقعي مي دانستم.
آقاي "ناحوم گلدمن"، رئيس كنگره جهاني يهود، يكي از دوستان من است. حتي در خانه اش در بيت المقدس مهمان او بوده ام. يك روز در پاريس برايم تعريف مي كرد كه چگونه به خاطر قربانيان يهود، توانسته است غرامت سنگيني از رئيس جمهور "آدنور" بگيرد.
آقاي ناحوم گلدمن افود: "من رقم رسمي شش ميليون را تعيين كردم".»
"ديويد ايرونيگ"، مورخ تجديدنظرطلب انگليسي نيز در كتاب خويش به نام "نورمبرگ آخرين نبرد" در خصوص آمار قربانيان هولوكاست به نكات جالبي اشاره مي كند. وي در اين كتاب مي نويسد: كبرخي از سران صهيونيست از اوايل ژوئن 1945 توانستند علي رغم آشفتگي هاي آن زمان كه عمداً هرگونه آمارگيري را غيرممكن مي ساخت، شمار دقيق قربانيان يعني رقم شش ميليون نفر را اعلام كنند.»
در بخش ديگري از اين كتاب، ايرونيگ به ملاقات وكيل يهودي، نمايندگان مهم ترين سازمان هاي يهودي وقت در آمريكا با "روبرت جكسون"، سر بازرس كل در جريان دادري نورمبرگ اشاره مي كند كه در سال 1945 و در شهر نيويورك آمريكا رخ داد در اين ملاقات، جكسون از سه وكيل مي پرسد چه تعداد يهودي در سرزمينهاي تحت اشغال نازي ها جان خود را از دست داده اند و پاسخ مي گيرد: شش ميليون نفر.
نكته ديگري كه قابل توجه است و دروغ بودن هولوكاست را اثبات مي كند آمار جمعيت يهوديان، قبل و بعد از جنگ جهاني است. سالنامه هاي آمريكا قبل از جنگ در سال 1939 آمار يهودي ها را اعلام كرده است. همين سالنامه ها كه توسط سالنامه هاي آمريكا قبل و بعد از جنگ اعلام شده تغيير پيدا نكرده است.
در كل اروپا در زمان جنگ سه ميليون و يكصد و بيست هزار يهودي ساكن بودند. حالا نكته بعدي اينجاست كه اين شش ميليون از كجا آمده است و چطور دو برابر [جمعيت] يهوديان ساكن در اروپا در جنگ كشته مي شوند؟ نكته جالب توجه ديگر هم اينكه از جمعيت 600 هزار يهودي كه در آلمان ساكن بودند، 400 هزار نفرشان به دستور هيتلر از آلمان اخراج شده بودند و اين مسأله قبل از جنگ اتفاق افتاده بود. يعني در آلمان، تنها 200 هزار يهودي ساكن بودند. نكته اي كه بايد به آن توجه كرد اين است كه آمار يهودي ها قبل و بعد از جنگ تغيير پيدا نكرده است.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.
يكي از افسران يهودي ضد اطلاعات آمريكا در سال 1949 براساس، اطلاعاتي كه از يك لهستاني رشوه داده شده به دست آورده بود در باغ سبزيجات اردوگاه، در سطحي وسيع اقدام به حفاري و كاوش كرد اما هيچ گونه اثري از خاكسترهاي فوق الذكر و يا اجساد يهوديان به دست نيامد.

منبع : همشهري ديپلماتيك شماره
۸۲ 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 0:30 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

دوست واقعی

 
 

دوست معمولي ، دوست واقعي


دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود
.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند
.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد
.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد
.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند
.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود
.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند
.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند
.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني
.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند
.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود
.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود
.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 0:28 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

یک دعای زیبا

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.

 

خدا فرمود:خودت باید انها را رها کنی.

 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

 

فرمود:لازم نیست،روحش سالم است؛

جسم هم که موقت است.

 

از او خواستم لا اقل به من صبر عطا کند.

 

فرمود:صبر،حاصل سختی و رنج است.

عطا کردنی نیست،اموختنی است.

گفتم :مرا خوشبخت کن.

 

فرمود:((نعمت)) از من خوشبخت شدن از تو

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

 

فرمود: رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند.

 

از او خواستم

روحم را رشد دهد.

 

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی.

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم  فرمود:برای این که کار من به توزندگی داده ام.

 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد،من هم دیگران را دوست بدارم.

 

خدا فرمود: اها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 4:16 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

منم تنهای تنها

دل من برايت تنگ است

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 4:14 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

رز

1.	اگه يه روز کسی بهت گفت دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری، اگه گفت عاشقت سعی نکن عاشقش بشی، اگه گفت همه ی زندگیش تويی سعی نکن همه ی زندگيت باشه چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفر اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی...

اگه يه روز کسی بهت گفت دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری، اگه گفت عاشقت سعی نکن عاشقش بشی، اگه گفت همه ی زندگیش تويی سعی نکن همه ی زندگيت باشه چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفر اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 4:2 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

مادر

مادر

وقتیکه من بزرگ شدم، شایدمعمار شوم

آنگاه تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان توستون خواهم کرد

وقتیکه من بزرگ شدم، شایدپزشک شوم

آنگاه با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای جهان و آنگاه به سلامتی شان با لب های تو بر گونه های شادی تمام کودکان جهان بوسه خواهم زد

وقتیکه من بزرگ شدم، شایدیک روز با چتر گیسوان تو از آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است و

آنگاه خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو پنهان خواهم شد

اکنون را که نام نهادی فصل کاشت

فردا که من بزرگ شدم

در زمان برداشت

مادرم، به تو قول می دهم

من تو را دوست خواهم داشت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:57 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

آرامگاه عشق

آرامگاه عشق
با يک اشاره تو رود مي شوم ؛ با يک لبخند تو بدرود مي شوم
روبرويم بنشين و با من بگو از کدام ستاره به زمين افتاده اي ! با من بگو چه کسي مردگان را سبکبار ميکند ! با من بگو چه وقت نگاه هاي ما معما مي شود ! با من بگو چه وقت داهاي ما از عشق و دريا مي انبارد
بگو کدام باد سرکش ، خلوت ترد برگ ها را مي آشوبد ؟ کدام طوفان خواب خانه ها را مي شکند ؟ کدام خشکسالي  ؛ سبزينه ها را به دست فراموشي م سپارد ؟ کدام دهان ، واژه هاي آفتابي را از رونق مي اندازد ؟
با من بگو چرا خاطره ها به تو نمي رسد ؟ چرا هميشه ساکن عکس هاي قديمي ام ؟ چرا عصر ها بي سبب مي گريم ؟ با من بگو سهم من از هر دو عالم چيست ؟
آيا در روز پرسش به خاطر سرودن لبخند تو ، مرا به بهشت راهي هست ؟
آيا کوله بارم  که پر از پنجر ه و رودخانه است به ياريم خواهد شتافت ؟ آيا تو در آن هياهوي ناگزير نيم نگاهي به دست هاي کدر من خواهي داشت ؟
    آيا بي تو کسي دلم را به رسميت خواهد شناخت ؟
هر گاه روزها يخ مي بندند ، هرگاه که خيابانها چون سرنوشت من تاريک مي شوند ، هرگاه که ساعتهاي ديواري هذيان ميگويند ،هرگاه سرودي براي خواندن ندارم ياد تو به فريادم مي رسد
بگذار فارغ از ديروز و فردا بر دامنه غم تو کلبه اي از چوب و اشک بسازم  ، بگذرا شعرهايم را در دستمالي سپيد بپيچم و به تو تقديم کنم
چه سخت است بي تو در بيابان آواره مردن ! چه سخت است در حاشيه آسمان غروب غرق شدن ! چه سخت است نام تو را گم کردن
چه سخت است جدايي از تو ! اي آئينه دل انگيز ترين حسرتها
اي آفريدگار حرفهاي شيرين ؛ اي دوست عزيز و ديرينه

 

************************************************************************

شاید فردا دیر باشد

..........!

باید اموخت که عشق دریچه ای است به سوی مهربانی.باید زیبایی را درک کرد.باید خدا را در میان

یاسها دید.باید برای احساس از لطافت گفت.باید شاخه های سبز اطلسی را نوازش کرد.باید زیر

باران صداقت مهربانی را درک کرد.باید برای هر قلبی جایی گذاشت.باید برای نیلوفرهای ابی تکه ای از

رنگین کمان کند.

بیایید در کنار یکدیگر بهاری سبز تابستانی پر امید خزان برگ ریز و زمستان مهربانی را تجربه کنیم.

به ان سوی شهر برویم  تا وسعت مهربانی خورشید را درک کنیم.قلبهامان را به یکدیگر هدیه کنیم

و تلاطم عشق را در این اقیانوسهای بیکران احساس کنیم.

چرا هرگز غرور را نشکنیم؟ چرا موسیقی دوستی را با سر انگشتان احساس اشنا نکنیم؟ چرا هیچگاه

صدای شکستن قلبها را نشنیدیم؟ چرا تمام پلهای مهربانی را زیر فشار کینه خراب کردیم و خنده ای از

سر خشم بر سر ویرانه های خود پاشیدیم؟

بیائید این بار در زلالی چشمانمان صدفهای مهربان را از دشت لاجوردی زنبقها هدیه بگیریم و امیدوار

و صبور در کنار یکدیگر باغچه مهربان یاسمینها را ابیاری کنیم.بگذاریم خورشید نگاهمان از پس ابرهای

بغض و کینه طلوع کند و اتش قلبمان را با باران چشمانمان خاموش کرده و زندگی را با تمام زیبائیش

تجربه کنیم.            

پس بیایید خدا را ببینیم

 

**************************************

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:28 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

خدا بود و دیگر هیچ نبود

احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم...

وصیت می کنم وقتی که جانم را بر کف دست گذاشته ام و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم...

تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا ، به کسی احتیاج ندارم و حتی گاه گاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم... و از او چیزی نمی طلبم. احساس احتیاج نمی کنم و چیزی نمی خواهم. گله ای نمی کنم و آرزویی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی ، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم و همچنان که خدای را می پرستم و عشق می ورزم به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است...

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموّج وا می دارد و قلب مرا به جوش می آورد. استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند و مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری حس می کنم و در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف ، قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ ، نور یک ستاره دور ، موریانه ای کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند ،... این ها همه و همه از تجلیت عشق است...

 

 

کتاب :خدا بود و دیگر هیچ نبود نوشته های دکتر چمران

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:24 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

داستان يك محبت

                                       داستان يك محبت

يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»

بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسيد :« اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»

چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!

اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.

سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»

با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»

از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»

جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»

هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟

درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟

اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.

چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟

چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟

چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟

به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.

اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.

كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.

صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»

نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟

فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !

قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»

گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟

از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»

خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.

به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:23 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

سرگرمی تو

 

 

سرگرمی تو:شده بازی با اون دل غمگین و خسته

یادت نمی یاد : اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم

باز این همه ظلم:تو ببین باز چطوری پای این همه قول و قرارمن نشستم

نشکن دلمٌ:به خدا آهم میگیره دامن تو و عاقبت یه روز

نگو بی خبری:نگو نمی دونی دلم پر از یک نفرین سینه سوز

نگو بی خبری:نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب وروز

دیونه نکن:دلم و آهم میگیره دامن و تو عاقبت این بود

نگو بی خبری:نگو نمی دونی دلم پر از یک نفرین سینه سوز

نگو بی خبری:نگو نمی دونی وقتی نیستی گریه شده کار این عاشق شب روز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:18 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

می کشمت

می کشمت اگه یه روز با غریبه ببینمت

گل منی نمیزارم کسی دیگه بچیندد

گولم زدی اما بدون یه روز سراغ تو میام

با خنجری تشنه واسه سینه ی داغ تو میام

میمیرم ومیسوزم از این حیله و نیرنگ تو

مگه چه کردم بادلت عمری بودم دلتنگ تو

قانون تو تو عاشقی هوس

میکشمت دستم بهت برسه

دو ته سیگار مونده رو میز

یه ماتیکی یکی تمیز

گفتی به من تنها بودی

کی بوده پس اینجا عزیز

وای که دلم داره دیگه دق میکنه پر میزنه

شب خوشیت تموم میشه صبح منم سر میزنه

نفس نفس میزنم واز دور تماشات میکنم

رفتی با اون مرد غریب ندیدی نگات میکنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:16 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

کاریسما,موهبت,درون,عشق الهی

حسادت هرگز
  كدام گل را ديده اي كه با چشم حسادت به ديگر گل ها نگاه كند. كدا م درخت را ديده اي كه باچشم حسرت به درخت ديگر نگاه كند. كدام كوه در برابر كوه ديگر احساس حقارت كرده و كدام رودخانه با ديدن رودخانه اي بزرگتر غمگين شده و از جريان باز ايستاده؟
    به طبيعت خوب نگاه كن هيچ گياهي را پيدا نمي كني كه شبيه ديگري باشد و در عين حال هيچ گياهي را پيدا نمي كني كه دلش بخواهد جاي ديگري باشد.
    اما ما انسانها چه؟‌ دائم با چشمان خود در حال ديدن ديگران هستيم و از اين كار هدفي نداريم جز اين كه معياري براي سنجش خود داشته باشيم. و عجبا كه اكثر اين سنجش ها معطوف به ظاهر است.
    چرا فكر مي كني زشت هستي و معيارت براي زيبايي چيست؟ حالا چشمانت را آهسته ببند مي خواهم تو را با خود به يك مديتيشن دعوت كنم:
    فرض كن تو قدرت آن را پيدا كرده اي كه همة‌ آدم ها را از بالا ببيني. تو مشغول پرواز در آسمان هستي هيچ كس تو را نمي بيند. قرار است دنياي واقعي را ببيني. اين فرصت خيالي را داري كه همه آدم ها، زن ها و مردها و بچه ها را در يك لباس يك شكل و يك رنگ ببيني. آنها همگي مدل موهايشان شبيه هم است و هيچ وسيلة‌ تزييني و آرايشي را به كار نبرده اند. به هر شهر و دياري كه سر مي زني همه يك شكل اند. حتي خود تو هم مثل آنها لباس پوشيده اي و مدل موهايت مثل آنهاست. حتي آدم هايي كه زيباترين تصوير را در ذهن تو ساخته اند و در مقايسة‌ با آنها احساس مي كني كه زشت هستي. آنها بدون آرايش و بدون لباس هاي رنگارنگ وسايل تزييني خيلي ساده به نظر مي آيند نه؟ چه ويژگي در آنها مي بيني كه در خودت نمي بيني؟
    وقتي از لباس و وسايل تزييني و آرايش آدم ها بگذري و خودشان را ببيني با بدن هاي چاق، لاغر،‌ كوتاه يا بلندي روبه رو مي شوي كه چندان تفاوتي با هم ندارند و استثناء در ميانشان خيلي كم است. حالا كه شبيه اكثر آدم هاي روي كرة‌ زمين هستي باز هم احساس زشتي مي كني؟
    اما همين آدم هاي يك شكل هر كدام رابطه اي ويژه با خد دارند و هيچ كدام شان شبيه آن ديگري نيست. روح خدايي در وجود همة‌ انسانها وجود دارد بنابراين هيچ انساني نمي تواند زشت باشد چرا كه خدا زيباست. اگر ظاهر همة‌ انسانها را كنار بزني به روح مشتركي مي رسي كه از خدا به آنها رسيده. تو قبل از به دنيا آمدن به خدا قول دادي كه كاري را به انجام برساني كاري كه در اين دنيا بر دوشت گذاشته شده بود و خدا خواست كه از طريق تو آن كار انجام شود. اگر فراموش كرده اي صبر داشته باش ما با كمك هم آن را يادت مي آوريم.

 

سفري جالب و اسرارآميز به درون انسان    
    مديتيشن يعني هيچ كاري انجام ندادن و بي عملي محض در سطح بدن و ذهن كه باعث احساس شادي زايدالوصفي در انسان مي شود. تمركز كردن و فكر كردن نيز نوعي انجام كار است بنابراين هنگام مديتيشن لازم نيست فكر كنيد يا حتي تمركز داشته ب اشد. بي عملي محض حتي براي يك لحظه باعث خواهد شدكه در آرامش كامل به سر ببريد و در اين لحظه مديتيشن تحقق يافته و شما مي توانيد همواره اين وضعيت را تجربه كنيد و تا هر زماني كه مايليد حتي براي تمام بيست و چهار ذساعت در آن حالت بمانيد.
    مديتيشن به معناي عدم فعاليت و گوشة انزوا اختيار كردن نيست كه در واقع نوعي سفر است كه باعث مي شود زندگي شما حتي با كيفيت و لذت بيشتري همراه شود،‌ در حالي كه شما هيچ گونه وابستگي به آن نداشته و صرفاٌ به عنوان يك مشاهده كننده از دور به اتفاقاتي كه در زندگي تان مي افتد نگاه مي كنيد.
    پس هنگام انجام كارها نيز مي توان مديتيشن كرد. مثلا وقتي مشغول انجام كارهاي خانه هستيد، ظرف مي شوييد، غذا مي پزيد يا جارو مي كشيد نيز مي توانيد مديتيشن داشته باشيد. فقط كافيست جهت مشاهدة خود را از دنياي بيرون و آن چه در اطراف تان مي گذرد به درون خود تغيير دهيد. ما در طول روز مشغول توجه به هزار و يك چيز در دنياي بيرون از خود هستيم اگر اين توجه را به دنياي بيرون نداشته باشيم ارتباط آگاهي با آن قطع شده درنتيجه در خودش استراحت كرده و آرامش مي يابد. اين كه بخواهيم به جاي توجه به بيرون فقط به درون خود توجه كنيم نياز به آرامش دارد. فرض كنيد شما مشغول تماشاي يك گل هستيد، هم گل وجود دارد و هم شما ولي آيا به نظر شما چيز ديگري هم وجود دارد كه شما از آن غافل مانده ايد؟ بله اين كه شما در حال تماشا كردن يك گل هستيد و شاهدي در درون شما هست كه شما را د رحال تماشا كردن گل مشاهده مي كند. تنها اين نوع مشاهده كردن مديتيشن است.
  آن چه مشاهده مي كنيد اصلاٌ مهم نيست شما مي توانيد به جاي گل، رودها، درخت ها، ابرها و ماه و يا هر چيز ديگري را تماشا كنيد، اينها هيچ كدام مهم نيست بلكه اين كيفيت مشاهده است كه اهميت دارد.
    علاوه بر اين هر كاري كه ما انجام مي دهيم مثل قدم زدن يا نشستن نيز مي تواند مديتيشن باشد به شرطي كه با آگاهي همراه باشد، يك مشاهدة‌ آگاهانه كه به جاي موضوع مشاهده به خود شما كه مشغول مشاهده هستيد توجه دارد و شما خودتان را در حال قدم زدن و يا در حالت نشستن و يا هر كار ديگري مي بينيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 4:30 PM  توسط اسماعیل صادقی  |