تبليغاتX
ای عشق مرا در آغوش بگیر

ای عشق مرا در آغوش بگیر

hope for tomorrow

نامرد

ــــــــــــــــــــــــــــ

تو هم مثل اونايي
ــــــــــــــــــــــــــــ
يه سلام خيلي كم رنگ يعني هر چي غير اشتي
نمي شد اول مي گفتي يه كمم دوسم نداشتي؟
 
حال تو ، نه ،نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت
هر جا هستي خوبي و خوش ، خيلي راحته خيالت
 
احتمال داره يه وقتا يه كمي دلت بگيره
خب برو سراغ اون كس كه دلت پيشش اسيره
 
شايدم دوست داشته باشي هنوزم بري تو بارون
فقط اين يه فرق و كرده اين دفه با من نه، با اون
 
مي دونم كسي رو داري واسه ي گفتن حرفات
بعدشم قرار و عكس و ديدن و وقت ملاقات
 
يكي هست كه جاي من ، تو پاي صحبتش مي شيني
نمي دونم راه دوره يا راحت اونو مي بيني
 
زيادم فرقي نداره اصل اينه كه بي وفايي
نمي خوام چيزي بدونم حتي اينكه تو كجايي
 
تو همين اخر پاييز يه شبي تا صبح نشستم
ديدم اين دل ديوونه دوباره كار داده دستم
 
آينه رو رفتم اوردم ، با تو روبروم گذاشتم
تلخه اما باورش كن، من ديگه دوست نداشتم
 
اولش خاطره ها رو خيلي با حوصله گشتم
چون چيزي پيدا نكردم يه جوري ازت گذشتم
 
چون تو هم مثل اونايي تازه اينكه اولاشه
چرا اون كسي كه مي خوام نبايد تو دنيا باشه
 
مي دونم حرف و دليلات واسه ي جواب زياده
كلي خستگي و كلي اتفاق فوق العاده
 
اما هر چي بنويسي بدون اون جواب من نيس
به حساب هر كسي خوب باشه، به حساب من نيس
 
مهم اينه كه نميشه عاشقي از روي اجبار
باز ميشي مثل بقيه قصه ي هميشه تكرار
 
از تو كمتر گله دارم ، از خودم دارم شكايت
نتونس بگذره با تو از رو مرز بي نهايت
 
دوباره رفتم تو فكر ليلي و سراغ مجنون
هر چي زود بياد به دستت ، زود ميره از پيشت اسون
 
تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فكرامو كردم
قول دادم تو جاده ي عشق ديگه هرگز برنگردم
 
اون كسي كه من مي خوامش يا فرشتس يا ستارست
جنس بغضش از مه و از تيكه هاي ابر پارست
 
توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم
تو كه اينجوري نبودي چه جوري تو رو ببخشم
 
شايدم كاري نكردي ، ساقه ي من شكنندس
اينكه با سرما نسازه تقصير خود پرندس
 
ما قرار نبود كه هرگز واسه هم سد بسازيم
با كارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم
 
پس من واسه هميشه ميرم از فكر تو بيرون
توي جنگل، يا كه صحرا، ديدي رفتم پيش مجنون
 
تقصير تو كه نبوده ، من به دردت نمي خوردم
تو رو هم مثل بقيه ، دس سرنوشت سپردم
 
نشوني نمي نويسم تو همون كوچه و شهرم
جوابم ازت نمي خوام چونكه ديگه با تو قهرم
 
تو خيال كن از تو دورم، يه جايي اون ور دنيا
اخراي فصل پاييز ، نزديكاي شب يــــلـــــــــدا
 
«خوش باشيد»
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 10:13 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

« لبخند خدا»

 

« لبخند خدا»

 

 

لوئیز ردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار وبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار مند و شش بچه شاد بی غذا مانده اند.
جان کانک هاوس(صاحب مغازه) با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی می خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت:« آقا شما را به خدا... به محض اینکه بتوانم پولتان را میاورم.»
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: « ببین خانم چه میخواهند خرید این خانم با من.»
خوار و بار فروش با اکراه گفت:« لازم نیست... خودم میدهم. لیست خریدت کو؟»
کوئیز گفت:« اینجاست »
« لیست خریدت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد... از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روز کفه ترازو گذاشت... همه با تعحب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد... آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خوارو بار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روز آن چه نوشته شده است.
کاغز لیست خرید نبود... دعای زن بود که نوشته بود:« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری... خودت آن را بر آورده کن.»
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همین جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:« تا آخرین پنی اش می ارزید.»
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک چقدر است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 8:43 AM  توسط اسماعیل صادقی  |