تبليغاتX
ای عشق مرا در آغوش بگیر

ای عشق مرا در آغوش بگیر

hope for tomorrow

موقعیت بن بست (رابطه رییس و منشی)

رئیس به منشی :برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید. منشی با همسر خود تماس میگیرد ومی گیوید برای یک هقته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد : همسرم برای یک هفته به مسافرت میرود و ما می توانیم یک هفته را در کنار هم باشیم منشی با پسر بچه که معلم خصوصی اش بود تماس میگیرد و به او می گوید یک هفته کار دارد و نمی تواند برود ...پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد و می گوید معلم من برای یک هفته گرفتار است و ما می توانیم این هفته را باهم بگذرانیم. پدر بزرگ و یا همان رئیس اول با منشی اش تماس می گیرد که این هفته را باید با نوه ام بگذرانم و ما نمیتوانیم به مسافرت برویم.
منشی به همسرش زنگ می زند که برای رئیسم مشکلی پیش آمده و مسافرت لغو شد و مرد با معشوقه خود تماس می گیرد :ما نمیتوانیم این هفته با هم باشیم. مسافرت همسرم کنسل شد. منشی با پسر بچه تماس می گیرد که این هفته مثل گذشته کلاسمان را ادامه میدهیم. پسر با پدر بزرگش: معلمم این هفته کلاس را ادامه میدهد. ببخشید و ما نمی تونیم باهم باشیم و پدربزرگ (همان رئیس) مجددا با منشی تماس می گیرد گه دوباره برای سفر برنامه ریزی کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:22 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

سال نو مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 2:17 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 


http://www.youtube.com/watch?v=enD7xwMzi18

آهنگی فارسی از پدر انریکو

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 2:16 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

من به دنبال منم

deltora_asks@ yahoo.com

من به دنبال منم
آن من زندانی تن
آن منی کز تن خود می رنجد
آن که هر لحظه و آن با تن خود می جنگد
من به دنبال منم
آن من سرد و کدر
آن منی کز رخ سرمای تنش میترسد
آن که با هر وزش باد به خود می لرزد
من به دنبال منم
آن من غمگین و کسل
آن منی کز غم خود می نالد
آن که پیشانی خود را سر سجده به زمین می ساید
من به دنبال منم
تا بیابم من گمگشته ی خود را به جهان
تا رهایش کنم از حد زبان
من هنوزم پی زندان منم


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 10:3 PM  توسط اسماعیل صادقی  | 

من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من آمدي، براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

"فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 0:34 AM  توسط اسماعیل صادقی  | 

شانس

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد
 
وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
 
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت
 
او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
 
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید
 
نكته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده كنید 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 9:18 PM  توسط اسماعیل صادقی  |